گنجورلغتنامه دهخداگنجور. [ گ َ ] (اِخ ) در انجمن آرای ناصری آمده : گنجوربن اسفندیار نام یکی از پادشاهان عجم بوده که کتاب جاودان خرد که از هوشنگ شاه پیشدادی است از پارسی قدیم به پ
گنجورلغتنامه دهخداگنجور. [ گ َ / گ َ وَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) (از: گنج + ور ur = ور، پسوند اتصاف و دارندگی ) پهلوی گنجبر جزء دوم از مصدر بر (بردن ) است ، یعنی برنده وحامل گنج . (
گنجور شدنلغتنامه دهخداگنجور شدن . [ گ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) صاحب گنج شدن . متمول شدن . غنی گشتن : ای جاهل مفلس ار بکوشی گنجور شوی ز علم گنجورگر حکمت منت درخور آیدگنجور شدی و گشت ماجو
گنجوروزلغتنامه دهخداگنجوروز. [ گ َ ] (اِخ ) نام یکی از دهات بارفروش (بابل ) است . (مازندران و استرآباد رابینو ص 118). و رجوع به ترجمه ٔ همین کتاب ص 195 شود.
گنجوریلغتنامه دهخداگنجوری . [ گ َ ] (حامص مرکب ) گنجوربودن . خزانه دار بودن . عمل گنجور داشتن : وگر خان را بترکستان فرستد مهر گنجوری پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش . منوچهری
گنجور شدنلغتنامه دهخداگنجور شدن . [ گ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) صاحب گنج شدن . متمول شدن . غنی گشتن : ای جاهل مفلس ار بکوشی گنجور شوی ز علم گنجورگر حکمت منت درخور آیدگنجور شدی و گشت ماجو
گنجوریلغتنامه دهخداگنجوری . [ گ َ ] (حامص مرکب ) گنجوربودن . خزانه دار بودن . عمل گنجور داشتن : وگر خان را بترکستان فرستد مهر گنجوری پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش . منوچهری
گنجوروزلغتنامه دهخداگنجوروز. [ گ َ ] (اِخ ) نام یکی از دهات بارفروش (بابل ) است . (مازندران و استرآباد رابینو ص 118). و رجوع به ترجمه ٔ همین کتاب ص 195 شود.
مهبودفرهنگ نامها(تلفظ: mah bud) وزیر و گنجور بیدار دل انوشیروان که دلی پر خرد و رایی درست داشت و پیوسته در جستجوی نیکنامی بود و انوشیروان در بزمها بجز از دست وی غذا نمیخورد .