گلگشتلغتنامه دهخداگلگشت . [ گ ُ گ َ ] (اِخ ) نام تفرجگاهی نزدیک شیراز که به آن گلگشت مصلا گویند. (از ناظم الاطباء) : بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکناباد و گلگش
گلگشتلغتنامه دهخداگلگشت . [ گ ُ گ َ ] (اِ مرکب ) سیر گل .(آنندراج ). سیر جاهای مرغوب . (غیاث ). جای خوش آیند ومطبوعی برای سیر و تفرج که مخصوصاً دارای گل سرخ و دیگر گلها و ریاحین
گلدشتفرهنگ نامها(تلفظ: gol dašt) گل + دشت = پهنهی وسیع هموار یا تقریباً همواری از زمین ، دشتِ گل ، زمین وسیع و هموار پر از گل ؛ گلزار ؛ به مجاز) خرم و زیبا و با طراوت .
تفرجفرهنگ مترادف و متضادپیکنیک، تفریح، تماشا، سیر، گردش، گشت، گلگشت، مشغولیت، گشتوگذار، سیروسیاحت، هواخوری
تفرج کردنفرهنگ مترادف و متضادتفریح کردن، به تماشا رفتن، سیر کردن، به گردش رفتن، به گلگشت رفتن، گردش کردن، گشتن، سیروسیاحت کردن
حقیقتلغتنامه دهخداحقیقت . [ ح َ قی ق َ ] (اِخ ) سیدشاه بن سیدعرب شاه . از علما و شعرای متأخر هندوستان است .وفات او در اوائل مائه ٔ سیزدهم بمدرس بوده است . او راست : کتاب تحفةالع
داغ گرفتنلغتنامه دهخداداغ گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) داغ پذیرفتن . اثر داغ برو پیدا آمدن : جایی که داغ گیرد دردش دوا پذیردالا که داغ سعدی کاول نظر نهادی . سعدی .دلم چو غنچه ز