گلویلغتنامه دهخداگلوی . [ گ ُ / گ َ ] (اِ) گلو : ز دیدار خیزد هزار آرزوی ز چشم است گویند رژدی گلوی . ابوشکور (لغت فرس ص 98 و 99).و رجوع به گلو شود.- گلوی لب گرفتن ؛ کنایه از خا
گلوی سرخلغتنامه دهخداگلوی سرخ . [ گ ُ / گ َ ی ِ س ُ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) سرخ روده راگویند و آن محل گذشتن آب و دانه است . (برهان ) (آنندراج ). مری ، گلوی سرخ مردم و گوسپند و جز
گلوی آسیالغتنامه دهخداگلوی آسیا. [ گ ُ / گ َ ی ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) سوراخ وسط آسیا را گویند که دانه از آن راه ریزند تا آس گردد. (برهان ) (آنندراج ).
گلوی سرخلغتنامه دهخداگلوی سرخ . [ گ ُ / گ َ ی ِ س ُ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) سرخ روده راگویند و آن محل گذشتن آب و دانه است . (برهان ) (آنندراج ). مری ، گلوی سرخ مردم و گوسپند و جز
گلوی آسیالغتنامه دهخداگلوی آسیا. [ گ ُ / گ َ ی ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) سوراخ وسط آسیا را گویند که دانه از آن راه ریزند تا آس گردد. (برهان ) (آنندراج ).
گلویجلغتنامه دهخداگلویج . [ گ ُ ل َ وی ] (اِخ ) دهی است از دهستان کلیایی بخش سنقر کلیایی شهرستان کرمانشاهان که در 14000گزی جنوب باختر سنقر و 9000گزی باختر راه شوسه ٔ کرمانشاه به