گفتنفرهنگ مترادف و متضاد۱. اظهارداشتن، اعلام کردن، اقرار کردن، بهعرضرساندن، بیان کردن، سخنراندن، صحبت کردن، عرض کردن، فرمودن، گپزدن، گفتگو کردن، معروضداشتن، نقل کردن ۲. سرودن ۳. نامیدن
گفتندیکشنری فارسی به انگلیسیadd, bid, compose, impart, observe, put, relate, remark, repeat, say, speak, state, tell, utter, utterance, vocalize, voice
گفتنلغتنامه دهخداگفتن . [ گ ُ ت َ ] (مص ) (از: گف (= گو) + تن ، پسوند مصدری ) پهلوی ، گوفتن جزء اول از ریشه ٔ فارسی باستان گَوب ، و رجوع شود به نیبرگ ص 84، 85، کردی گوتن ، وخی ژ
گفتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: رسانۀ ارتباط . وسیلۀ انتقال اندیشه ] گفتن، ادا کردن، تلفظ کردن اعلام کردن، بیان کردن، بازگوکردن، ذکر کردن، اظهار داشتن، اظهار کردن، زمزمه کردن، اطلاع داد
اجمالفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بهکوتاهی سخن گفتن؛ گفتن مطلبی بهاختصار.۲. (اسم) خلاصه.۳. [قدیمی] نیکی کردن در حق دیگران.
خرفهم کردنلغتنامه دهخداخرفهم کردن . [ خ َ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نیک و روشن و مکرر گفتن مطلبی بکند و دیرفهمی . سخت روشن و عوام فهم گفتن تا کودنی دریابد. (یادداشت بخط مؤلف ).
رساندنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. چیزی یا کسی را به جایی بردن: مرا تا محل کارم رساند.۲. [عامیانه] آگاهی دادن؛ گفتن مطلبی به کسی.۳. چیزی را به چیز دیگر نزدیک کردن؛ متصل کردن دو چیز به یکدیگر:
شهامتفرهنگ نامها(تلفظ: šahāmat) (عربی) بی باکی ، دلیری ، حالت ترس نداشتن از چیزی یا کسی در انجام کاری یا گفتن مطلبی.