گستولغتنامه دهخداگستو. [ گ ُ ] (اِخ ) فرسخی کمتر میانه ٔ شمال و مغرب فرگ است . نصف بیشتر قریه و مزرعه گستواز موقوفات مدرسه ٔ منصوریه ٔ شیراز است . در وقفنامه ها و فرامین سلاطین
ختلیلغتنامه دهخداختلی . [ خ َ ] (ص نسبی ، اِ) اسبی که از ختل آورند. (از برهان قاطع). اسبی که از ختلانش آرند. (شرفنامه ٔ منیری ). اسب خوب . (غیاث اللغات ) : و وی می نبشت صد پاره
کجینلغتنامه دهخداکجین . [ ک َ ] (ص نسبی ، اِ) منسوب به کج . هر چیز که از کج ساخته باشند. (ناظم الاطباء). از کژ (کج ) که ابریشم فرومایه است . || بر گستوانی باشد که درون آن بجای پ
گاوپیکرلغتنامه دهخداگاوپیکر. [ پ َ / پ ِک َ ] (ص مرکب ) بشکل گاو. به هیأت گاو : همه کژدم وش و خرچنگ کردارگوزن شیرچهر و گاوپیکر. ناصرخسرو.- درفش گاوپیکر ؛ درفشی که شکل گاو بر آن من
مرالغتنامه دهخدامرا. [ م َ ] (از « مََ »، مخفف «من » + را) من را. برای من . به من . مرا به دو صورت استعمال شده است : صورت مفعولی و صورت مسندالیهی . کلمه ٔ مرکب «مرا» در شواهدی
طاسکلغتنامه دهخداطاسک . [ س َ ] (اِمصغر) مصغرطاس است . (آنندراج ). طاس خرد. (شمس اللغات ). رجوع به طاسچه شود. || در بازی نرد کعب ، کعبة، هر دو طاس نرد. کعبتین . رجوع به طاس شود