گستهملغتنامه دهخداگستهم . [ گ ُ ت َ هََ / گ ُ ت َ ] (اِخ ) خال (دائی ) خسروپرویز پادشاه ساسانی : اگر ما به گستهم یابیم دست به گیتی نیابیم جای نشست مدان تو ز گستهم کاین ایزدیست ز
گستهملغتنامه دهخداگستهم . [ گ ُ ت َ هََ / گ ُ ت َ ] (اِخ ) نام پسر گژدهم نیز هست و او یکی از پهلوانان ایران بود. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) : چو گودرز و چون طوس و گیو دلیرچو
گستهملغتنامه دهخداگستهم . [ گ ُ ت َ هََ / گ ُ ت َ ](اِخ ) پهلوان ایرانی ، دستور بهرام گور : چو گستهم کو پیل کشتی بر اسب دگر قارن گرد پور گشسب . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج 7 ص 209
گستهملغتنامه دهخداگستهم . [ گ ُت َ هََ / گ ُ ت َ ] (اِخ ) در پهلوی ویستخم یا ویستهم . این نام در اوستا به قول دارمستتر به صورت ویستئورو آمده که یکی از ناموران ایران است از خاندان
گستهلغتنامه دهخداگسته . [ گ َ ت َ / ت ِ ] (ص نسبی ، اِ) (از: گست + ه ، پسوند نسبت ) منسوب به چیزی زشت . (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ نظام ) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). || سرگین باشد
ویستهملغتنامه دهخداویستهم . [ ت َ ] (اِخ ) گستهم . بسطام . (یادداشت مرحوم دهخدا از ایران در زمان ساسانیان ). در پهلوی ویستخم یا ویستهم ، این نام در اوستا به قول دارمستتر به صورت و
کیومرثلغتنامه دهخداکیومرث . [ ک َ م َ ] (اِخ ) ابن بیستون بن گستهم بن زیار. از ملوک بادوسبان (807 هَ . ق .). رجوع به بادوسبان و حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 333 شود.
گولغتنامه دهخداگو. [ گ َ ] (اِخ ) نام یکی از ملازمان خسرو پرویز (ولف ) : به گستهم گفت این «گو» بی خردنباید که با داوری می خورد. فردوسی .|| نام پادشاه هند. (فهرست ولف ) :پدر چو
بندویلغتنامه دهخدابندوی . [ ب َ ] (اِخ ) یکی از نجبای ایران معاصر خسروپرویز : همی رفت بندوی و گستهم پیش زره دار و با لشکر ساز خویش .فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص 2974).