گسترانیدنلغتنامه دهخداگسترانیدن . [ گ ُ ت َ دَ ] (مص ) پهن کردن . منبسط کردن . منتشر کردن . دَحو. طَحو. (ترجمان القرآن ) (دهار). سَطح . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). بَسط. (ترجمان الق
نور گسترانیدنلغتنامه دهخدانور گسترانیدن . [ گ ُت َ دَ ] (مص مرکب ) نور افشاندن . (فرهنگ فارسی معین ). نور گستردن . نور گستراندن . || کنایه از آشکار کردن و دیدن و ظاهر نمودن و گشودن است .
گستراندنلغتنامه دهخداگستراندن . [ گ ُ ت َ دَ ] (مص ) پهن کردن : کجا برفشانند مشک و عبیرهمان گسترانند خز و حریر. فردوسی .فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگستراند. (گلستان ).
گسترانیدهلغتنامه دهخداگسترانیده . [ گ ُت َ دَ / دِ ] (ن مف ) گسترده شده . پهن شده : باد در سایه ٔ درختانش گسترانیده فرش بوقلمون . سعدی .و رجوع به گستردن و گسترانیدن شود.
گستراندنفرهنگ انتشارات معین(گُ تَ دَ) (مص م .) 1 - پهن کردن . 2 - فرش کردن . 3 - منتشر کردن . 4 - پخش کردن .
نور گسترانیدنلغتنامه دهخدانور گسترانیدن . [ گ ُت َ دَ ] (مص مرکب ) نور افشاندن . (فرهنگ فارسی معین ). نور گستردن . نور گستراندن . || کنایه از آشکار کردن و دیدن و ظاهر نمودن و گشودن است .
اشماعلغتنامه دهخدااشماع .[ اِ ] (ع مص ) نور گسترانیدن چراغ . یقال : اشمع السراج ؛ اذا سطع نوره . (منتهی الارب ) (آنندراج ). درخشیدن چراغ . (از المنجد). روشن شدن چراغ . (تاج المصا
سطحلغتنامه دهخداسطح . [ س َ ] (ع مص ) گسترانیدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). بگسترانیدن . (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن ). گستردن . (منتهی الارب ). || بر زمین افکندن . || ب
تمهیدلغتنامه دهخداتمهید. [ ت َ ] (ع مص ) نیک گسترانیدن . (زوزنی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (غیاث اللغات ). گستردن . (منتهی الارب ) (دهار) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از