گزک زدنلغتنامه دهخداگزک زدن . [ گ َزَ زَ دَ ] (مص مرکب ) گزک زدن زخم ؛ تشنج و بدی زخم از آب برداشتن ، یا بو بردن . و رجوع به گزک زده شود.
گزک زدهلغتنامه دهخداگزک زده . [ گ َ زَ زَ دَ / دِ ] (ن مف ِ مرکب ) زخم ِ...؛ زخم ِ آب کشیده یا عفونت یافته : دل خون گرفته است که دشمن هم از غمش در هم کشیده روی چو زخم گزک زده . میر
گزکل کللغتنامه دهخداگزکل کل . [ گ َ ک ُ ک ُ] (اِخ ) دهی است از دهستان نهبندان بخش شوسف شهرستان بیرجند، واقع در 50 هزارگزی شمال شوسف . هوای آن گرم و دارای 27 تن سکنه است . آب آنجا ا
گزکسکلغتنامه دهخداگزکسک . [ گ ِ ک َ س َ ] (اِخ ) قزکسک . دهی است از دهستان منگور بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد، واقع در 55 هزارگزی جنوب باختری مهاباد و 42 هزارگزی جنوب باختری شوسه مه
گزکوهلغتنامه دهخداگزکوه . [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جعفرآباد فاروج بخش حومه ٔ شهرستان قوچان ، واقعدر 37 هزارگزی شمال خاوری قوچان و 12 هزارگزی شمال شوسه ٔ قوچان به شیروان .