گذریلغتنامه دهخداگذری . [ گ ُ ذَ ] (ص نسبی ) عابر. ابن سبیل . رونده : آورده اند که در آبگیری از راه دور و از گذریان و تعرض ایشان مصون ، سه ماهی بودند. (کلیله و دمنه ). || نغل ؛
گذریtransit 4واژههای مصوب فرهنگستانبخشی از جابهجایی مسافر و کالا بین مبدأ و مقصد که مستلزم عبور از کشور ثالث باشد متـ . گذر 5
گزریزلغتنامه دهخداگزریز. [ گ َ ](اِخ ) دهی است از دهستان شمیل بخش مرکزی شهرستان بندرعباس ، واقع در 55000گزی شمال خاوری بندرعباس و 4000گزی شمال راه مالرو میناب به بندرعباس . هوای
گزریزلغتنامه دهخداگزریز. [ گ َ ](اِخ ) دهی است از دهستان شمیل بخش مرکزی شهرستان بندرعباس ، واقع در 55000گزی شمال خاوری بندرعباس و 4000گزی شمال راه مالرو میناب به بندرعباس . هوای
اذن الحمارلغتنامه دهخدااذن الحمار. [ اُ ذُ نُل ْ ح ِ ] (ع اِ مرکب ) گیاهی است . (منتهی الارب ). گیاهی است بیخ آن چون گزری بزرگ و شیرین و آن را خورند. گیاهی با برگی به پهنای وجبی و ریش
رگناکیلغتنامه دهخدارگناکی . [ رَ ] (حامص مرکب ) درشت رگی و سطبری : بصد مغاک به رگناکی و مغنده سری چکندر و گزری نیست کآن برابراو.سوزنی .
مغنده سریلغتنامه دهخدامغنده سری . [ م ُ غ ُ دَ / دِ س َ ] (حامص مرکب ) صفت مغنده سر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مغنده سر بودن : به صد مغاک به رگناکی و مغنده سری چکندر و گزری نیست ک
گرزدنلغتنامه دهخداگرزدن . [ گ ُ رَ دَ ] (مص ) چاره کردن و علاج نمودن باشد. (برهان ) (آنندراج ). مصحف گزردن . گزریدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).