گزدان شیخلغتنامه دهخداگزدان شیخ . [ گ ِ ش ِ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان اشکنان بخش گاوبندی شهرستان لار، واقع در 66000گزی خاور گاوبندی ، کنار راه فرعی اشکنان به لامرد وهوای آن گرم و دار
گزدانلغتنامه دهخداگزدان . [ گ ِ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان حمداوی بخش لنگه ٔ شهرستان لار، واقع در 122000گزی شمال باختر لنگه شمال کوه چیرو. هوای آن گرم و دارای 138 تن سکنه است . آب
زاهدفرهنگ نامها(تلفظ: zāhed) (عربی) پارسا ، پرهیزکار ؛ (در تصوف) آن که از دنیا و بهرههای آن روی گردان است و مدام در حال عبادت و ذکر است ؛ (در اعلام) شیخ زاهد گیلانی از عارفان
ابویزیدلغتنامه دهخداابویزید. [ اَ بو ی َ ] (اِخ ) طیفوربن عیسی بن سروشان بسطامی . ملقب بسلطان العارفین . شیخ فریدالدین عطار گوید: قطب عالم بود و مرجع اوتاد و ریاضات و کرامات و حالا
محمدحسنلغتنامه دهخدامحمدحسن . [ م ُ ح َم ْ م َح َ س َ ] (اِخ ) محمد حسن خان قاجار پدر آغامحمدخان مؤسس سلسله ٔ قاجاریه و پسر فتحعلی خان قاجار قوانلو، که در 1127 هَ . ق . متولد و در
زحللغتنامه دهخدازحل . [ زُ ح َ ] (اِخ ) ستاره ٔ سیاره که بر فلک هفتم تابد و آن نحس اکبر است . و در مدار بضمتین است . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ستاره ای است از ستارگان . این اس
شاعرلغتنامه دهخداشاعر. [ ع ِ ] (ع ص ) داننده . (منتهی الارب ). آگاه : شاعر بنفسه ؛ آگاه از نفس خود. رجوع به مجموعه ٔ دوم مصنفات شیخ اشراق ص 115 شود. || دریابنده . (منتهی الارب )