گزاییدنلغتنامه دهخداگزاییدن . [ گ َ دَ ] (مص ) گزیدن : ستمکاری و اندر جان خود تخم ستم کاری ولیکن جانت را فردا گزاید بار تخم سم . ناصرخسرو.گرچه کژدم به نیش بگزایددارویی را هم او بکا
گاییدنلغتنامه دهخداگاییدن . [ دَ ] (مص ) رجوع به گائیدن شود. شعوری بیت ذیل را از ابوالمعالی شاهد آورده است : زن گرفتن سود دارد لیک ذوق دل نبودمیکند دفع وطر گاییدنش دردسر است .شعور
گراییدنیلغتنامه دهخداگراییدنی . [ گ َ / گ ِ دَ ] (ص لیاقت ) قابل گراییدن . لایق گراییدن . رجوع بگرائیدن و گرایستن شود.
گزایفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = گزاییدن۲. گزاینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جانگزای، دشمنگزای، مردمگزای.
گزایانلغتنامه دهخداگزایان . [ گ َ ] (نف ) (از: گزای (گزاییدن ) + ان ، پسوند فاعلی ). گزندرساننده وگزند و آزارکنان هم آمده است . (برهان ) : حقا که شکر زهرشود تلخ و گزایان گر نام خل
ضررلغتنامه دهخداضرر. [ ض َ رَ ] (ع مص ) گزاییدن . || صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضرر، در اصطلاح پزشکان عبارتست از جریان خون از جراحت . کذا فی حدودالامراض .- ضرر زدن ؛ زیان
گزایشلغتنامه دهخداگزایش . [ گ ُ/ گ َ / گ ِ ی ِ ] (اِمص ) (از: گزای (گزاییدن ) + ش ، اسم مصدر). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). گزیدن : نه خلطی که جان را گزایش کندو نی آنکه خون را فزایش