گزآبادلغتنامه دهخداگزآباد. [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان مرکزی بخش مانه شهرستان بجنورد، واقع در 25 هزارگزی شمال باختری ، سر راه مالرو عمومی محمدآباد به دشنک . هوای آن گرم و دار
گزآبادلغتنامه دهخداگزآباد. [ گ َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سبزواران بخش مرکزی شهرستان جیرفت ، واقع در 10000گزی جنوب خاوری سبزواران و 1000گزی شوسج سبزواران به بم . دارای 38 ت
گشابادلغتنامه دهخداگشاباد. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاشار بخش بمپور شهرستان ایرانشهر واقع در 56000گزی جنوب بمپور، کنار راه شوسه ٔ بمپور به چاه بهار. هوای آن گرم و دارای 25
گنابادلغتنامه دهخداگناباد. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گلمکان بخش طرقبه ٔ شهرستان مشهدکه در 39هزارگزی شمال باختری طرقبه واقع شده است . هوای آن معتدل و سکنه اش 8 تن است . آب آ
گنابادلغتنامه دهخداگناباد. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میان ولایت بخش حومه ٔ ارداک شهرستان مشهد که در 39هزارگزی شمال باختری مشهد، کنار راه شوسه ٔ مشهد به قوچان واقع شده است .
گنابادلغتنامه دهخداگناباد. [ گ ُ ] (اِخ ) شهر گناباد که نام سابق آن جونمید بوده در 286هزارگزی مشهد و 212هزارگزی بیرجند، در سر سه راهی زاهدان و مشهد و یزد واقع شده و مختصات جغرافیا
گنابادیلغتنامه دهخداگنابادی . [ گ ُ ] (اِخ ) امیر حاج حسینی . از شعرای شیعه ٔ سادات جنابد خراسان معاصر امیر علیشیر نوایی . رجوع به امیر حاج حسینی و ریحانة الادب ج 1 ص 108 شود.
داغواژهنامه آزاد(گنابادی) ننگ، علامت بردگی یا مالکیت که بر بدن انسان یا حیوان بزنند. || غصۀ مرگ عزیزان، دل شکستگی و درد فراق.
بخاردواژهنامه آزاد(گنابادی) بِخاْردَ؛ خوردن، صرف کردن ، میل کردن ، تناول کردن ، برخورد کرد ، تصادم کرد
گز بادامیلغتنامه دهخداگزبادامی . [ گ َ زِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) گزی که مغز آن را بادام نهاده باشند. گزی که بجای مغز پسته مغز بادام در آن نهند. رجوع به گز پسته ای شود.
گشابادلغتنامه دهخداگشاباد. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاشار بخش بمپور شهرستان ایرانشهر واقع در 56000گزی جنوب بمپور، کنار راه شوسه ٔ بمپور به چاه بهار. هوای آن گرم و دارای 25