گریزانفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیزار، رمنده، رمیده، ، متنفر، نافر، نفور، ۲. فراری، گریخته، متواری، منهزم
گریزانلغتنامه دهخداگریزان . [ گ ُ ] (نف ، ق ) گریزنده . در حال فرار. در حال گریختن . محترز : گریزان همی رفت مهتر چو گرددهان خشک و لبها شده لاجورد. فردوسی .گریزانم و تو پس اندر دما
گریزان شدنلغتنامه دهخداگریزان شدن . [ گ ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) گریختن . فرار کردن : گریزان بشد بهمن اردوان تنش خسته از تیر و تیره روان . فردوسی .بسی عذرخواهی نمودش که زودگریزان شو و جا
گریزاندنلغتنامه دهخداگریزاندن . [ گ ُ دَ ] (مص ) فرار دادن . || رهانیدن مال التجاره از باج و گمرک از راهی غیرمسلوک تا باج ندهد. قاچاق کردن . رجوع به گریزانیدن شود.
گریزانیدنلغتنامه دهخداگریزانیدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) فرار دادن . تهریب . (منتهی الارب ). رهانیدن : در آن عهد که شیرویه خویشاوندان را میکشت دایه ٔ او او را بگریزانید و به اصطخر پارس برد