گرگیلغتنامه دهخداگرگی . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان عشق آباد بخش فدیشه ٔ شهرستان نیشابور واقع در 15 هزارگزی شمال خاوری فدیشه . هوای آن معتدل . دارای 43 تن سکنه است . محصول
گرگیلغتنامه دهخداگرگی . [ گ ُ ] (حامص ) گرگ بودن . عمل گرگ کردن . درندگی : به گرگی ز گرگان توانیم رست که بر جهل جز جهل نارد شکست . نظامی .شبانی پیشه کن بگذار گرگی مکن با سربزرگا
گرگیجلغتنامه دهخداگرگیج . [ گ ِ ] (اِخ ) نام شهری است از شهرهای عالم و عربان شهر را مدینه خوانند. (برهان ) (آنندراج ). چنین نامی در کتب جغرافیایی یافته نشد ظاهراً مصحف «گرگنج » =
گرگ یوسفلغتنامه دهخداگرگ یوسف . [ گ ُ گ ِ س ُ ] (اِخ ) گرگی که برادران یوسف آن را به خوردن یوسف متهم کردند. و داستان آن چنان است که فرزندان یعقوب بر برادر خود حسد میبردند. از پدر خو
گرگیجلغتنامه دهخداگرگیج . [ گ ِ ] (اِخ ) نام شهری است از شهرهای عالم و عربان شهر را مدینه خوانند. (برهان ) (آنندراج ). چنین نامی در کتب جغرافیایی یافته نشد ظاهراً مصحف «گرگنج » =
گرگیدرلغتنامه دهخداگرگیدر. [ گ ُ دَ ](اِخ ) دهی است از بخش روانسر شهرستان سنندج واقع در7000گزی خاور روانسر و 2000گزی شمال قلاین . هوای آن سرد دارای 226 تن سکنه است . آب آنجا از رو
گرگیسلغتنامه دهخداگرگیس . [ گ ِ ] (اِخ ) از جمله ٔ فرماندهان عمده ٔ دوره ٔ خشیارشا که عده ای پیاده نظام در تحت فرمان خود داشت . گرگیس پسر آریز بود. (تاریخ ایران باستان ص 738، 751