گرگنلغتنامه دهخداگرگن . [ گ َ گ ِ ] (ص مرکب ) مخفف گرگین . شخصی را گویند که صاحب گر باشد، یعنی علت جرب داشته باشد چه گن به معنی صاحب هم آمده است . (برهان ) (آنندراج ). اَجرَب .
گرگنلغتنامه دهخداگرگن . [ گ ُ گ ُ ] (اِ) دلمل باشد و آن غله ای است که هنوز خوب نرسیده و گاهی در آتش بریان کنندو خورند. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به کَرکَن شود.
گرگنلغتنامه دهخداگرگن . [ گ ُ گ ُ ] (اِ) ضابطه ولایت را گویند. (جهانگیری ). || (اِخ ) نام پهلوانی بود که افراسیاب به یاری پیران برای جنگ طوس و رستم فرستاد. (جهانگیری ).
گرگنفرهنگ انتشارات معین(گُ گُ) (اِ.) غله ای که هنوز خوب نرسیده باشد، و آن را گاه در آتش بریان کنند و خورند.
گرگنیلغتنامه دهخداگرگنی . [ گ ُ گ ُ ] (اِخ ) خواهر قدیس گریگوریوس نازیانزی است که در حدود 370م . متولد شده است . مثال کامل و باهری از مادرش بوده است . برادر او پس از مرگش وصف اور
گرگنجلغتنامه دهخداگرگنج . [ گ ُ گ َ ] (اِخ ) ارکنج است که دارالملک خوارزم باشد. و با جیم فارسی هم بنظر آمده است . (برهان ) (آنندراج ) : برزم اندرون شیده برگشت ازوی سوی شهر گرگنج
گرگنیلغتنامه دهخداگرگنی . [ گ َ گ ِ ] (حامص مرکب ) جرب .(دستوراللغه ) (بحر الجواهر). نقیب . (منتهی الارب ).
گرگنیلغتنامه دهخداگرگنی . [ گ ُ گ ُ ] (اِخ ) خواهر قدیس گریگوریوس نازیانزی است که در حدود 370م . متولد شده است . مثال کامل و باهری از مادرش بوده است . برادر او پس از مرگش وصف اور
گرگنجلغتنامه دهخداگرگنج . [ گ ُ گ َ ] (اِخ ) ارکنج است که دارالملک خوارزم باشد. و با جیم فارسی هم بنظر آمده است . (برهان ) (آنندراج ) : برزم اندرون شیده برگشت ازوی سوی شهر گرگنج
گرگنیلغتنامه دهخداگرگنی . [ گ َ گ ِ ] (حامص مرکب ) جرب .(دستوراللغه ) (بحر الجواهر). نقیب . (منتهی الارب ).
دارگانلغتنامه دهخدادارگان . (اِخ ) دهی از دهستان گرگن بخش فلاورجان شهرستان اصفهان . که در 17 هزارگزی جنوب فلاورجان واقع و متصل براه لج به کرفشان و محلی است جلگه معتدل ، دارای 1203
گورگون زولالغتنامه دهخداگورگون زولا. [ گُرْگُن ْ زُ ] (اِخ ) شهری ازایتالیا که در لمباردی واقع است و 6000 تن جمعیت دارد. پنیر آن مشهور است .