گرگانجلغتنامه دهخداگرگانج . [ گ ُ ن َ ] (اِخ ) نام دارالملک ولایت خوارزم است . (برهان ) (غیاث اللغات ). معرب آن جرجانیه و ترکان ارگنج خوانند. (برهان ). شهری است که دارالملک خوارزم
گرگانجواژهنامه آزاد(ترکی اغؤزی) قؤرقؤنچ؛ مکانی با فراوانی نعمت. در فارسی به گرگانج تبدیل شده است. نام شهر فعلی گرگان هم دقیقاً برگرفته از همان نام قؤرقؤن است.
گرانجانفرهنگ مترادف و متضاد۱. پوستکلفت، حمول، سختجان ۲. بخیل، پست، لئیم ۳. پیر، سالخورده، کهنسال ≠ سبکروح
گرگانلغتنامه دهخداگرگان . [ گ ُ ] (اِخ ) پهلوی آن ورکان = هیرکانیا . رک : مارکوارت . شهرستانها ص 12 ح 17: اونوالا 92. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). نام شهری است در دارالملک استرآ
گرانجانلغتنامه دهخداگرانجان . [ گ ِ ] (ص مرکب ) کنایه از مردم سخت جان . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). بسیار مقاومت کننده در برابر چیزی . پوست کلفت . دیرپذیر : و بر کرسی گرانجان
گرانجانی کردنلغتنامه دهخداگرانجانی کردن . [ گ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سخت جانی نمودن . دیر از جان گذشتن : پیر چون گشتی گرانجانی مکن گوسفند پیر قربانی مکن . شیخ بهائی . || استقامت ورزیدن .
گرانجانیلغتنامه دهخداگرانجانی . [ گ ِ ] (حامص مرکب ) سستی و کاهلی . (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به گرانجان شود. || سخت جانی . رجوع به گرانجان شود.باد با عزم او گرانجانی است خاک با حلم
اورگنجلغتنامه دهخدااورگنج . [ گ َ ] (اِخ ) دارالملک خوارزم که گرگانج نیز گویند. (ناظم الاطباء) (تاریخ جهانگشای ). رجوع به ارگنج و جرجانیه و گرگانج شود.
مأمونلغتنامه دهخدامأمون . [ م َءْ ] (اِخ ) ابن محمد خوارزمشاه ، ابتدا والی جرجانیه (گرگانج ) بود و در سنه ٔ 385 ابوعبداﷲ خوارزمشاه صاحب کاث را مغلوب کرد و ممالک او به تصرف وی در
ارگنجلغتنامه دهخداارگنج . [ اُ گ َ ] (اِخ ) اورگنج . گرگانج . شهری است از خراسان که در سرحد ماوراءالنهر واقع شده است . (برهان ) (جهانگیری ). جرجانیه ، پای تخت خوارزم . (غیاث ) :