گره زبانلغتنامه دهخداگره زبان . [ گ ِ رِ هَِ زَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) لکنت زبان . (ناظم الاطباء). رجوع به گره شود.
زبان را گره زدنلغتنامه دهخدازبان را گره زدن . [ زَ گ ِرِ هَْ زَ دَ ] ساکت شدن . خموشی گزیدن : چو شمعون بپرداخت زین داستان زبانرا گره زد هم اندر زمان .شمسی (یوسف و زلیخا).
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ َ رَ / رِ ] (اِ) سبو را گویند و آن ظرفی باشد بجهت آب آوردن . (برهان ) (جهانگیری ). معرب آن جرق (= جره ) است . (جهانگیری ).
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ِ رِ ] (اِخ ) حمداﷲ مستوفی گوید: جره ، شهرک کوچکی است در تلفظ گره خوانند، در زیر شیراز است و بند امیر که از عمارات عالیه ٔ جهان است در بالای شیراز. در
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ِ رِه ْ ] (اِ) تخم خاری است که بدان پوست را دباغت کنند و آن را به عربی قرط خوانند. || دل را گویند که عربان بال خوانند. (برهان ).
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ِ رِه ْ ] (اِ) ربع چارک ذرع است و چهار گره یک چارک و چهار چارک یک ذرع است و هر گره دو بهر است . طول یک متر معادل است با پانزده گره و چهار عشر : فراوان
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ِ رِه ْ ] (اِ) پهلوی ، گره کردی ، گری (گره ، عقد ازدواج ) ظاهراً از پارسی باستان ، گرثه . سانسکریت ، گرث (بستن ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). معروف است ا
عقدلغتنامه دهخداعقد. [ ع َ ق َ ] (ع اِ) ریگ توده ٔ بسته و برهم نشسته . (منتهی الارب ). ریگ و رمل برهم پیچیده و متراکم . (از اقرب الموارد). || گره زبان . (منتهی الارب ) «عقده »ا
زبان را گره زدنلغتنامه دهخدازبان را گره زدن . [ زَ گ ِرِ هَْ زَ دَ ] ساکت شدن . خموشی گزیدن : چو شمعون بپرداخت زین داستان زبانرا گره زد هم اندر زمان .شمسی (یوسف و زلیخا).
عقدلغتنامه دهخداعقد. [ ع َ ق َ ] (ع مص ) گره گرفتن زبان . (از منتهی الارب ). حبس شدن و بند آمدن زبان . || بودن «عقده » در زبان شخص . (از اقرب الموارد). رجوع به عقدة شود. || گرف
اعقدلغتنامه دهخدااعقد. [ اَ ق َ ] (ع ص ) آنکه زبانش گره بندد وقت سخن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گرفته سخن . (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ) (تاج المصادر بیهقی ). || سگ و گرگ پیچیده