گرمیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگرم بودن. گرمی نمودن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز]۱. دوستی نشان دادن؛ اظهار دوستی کردن.۲. مهر ورزیدن؛ مهربانی کردن.
گرمیلغتنامه دهخداگرمی . [ گ َ ] (اِخ ) از اهل بروجرد است . در واقع مولانا شخصی شوخ و گرم آمیزش است . این مطلع از اوست :دل بیقرار دارد گله بینهایت از توشده وقت آنکه آید بزبان شکا
گرمیلغتنامه دهخداگرمی . [ گ َ ] (اِخ ) محمدقاسم کاشانی . از احفاد اهلی شیرازی است و طبعش مفطور به سخن پردازی . از باب ظرافت به لابه در بزم خود او را می بردند و به ملا گربه مخاطب
گرمی خونابهلغتنامه دهخداگرمی خونابه . [ گ َ ی ِ ب َ / ب ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از بسیاری و شتاب و تعجیل در گریه باشد. (برهان ) (آنندراج ).
گرمی کردنلغتنامه دهخداگرمی کردن . [ گ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) محبت ورزیدن . مهر و علاقه از خود نشان دادن : میر با تو ز خوی نیک به دل گرمی کردگرچه در سرما با میر نرفتی بسفر. فرخی .وگر ب
گرمی کلالغتنامه دهخداگرمی کلا. [ گ َ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بارفروش . (ترجمه ٔ سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 157).