گرفتلغتنامه دهخداگرفت . [ گ ِ رِ ] (مص مرخم ، اِمص ) لرزانیدن انگشت و دست باشد در سازهای ذوی الاوتار تا نغمه ٔ موج دار و جوهردار بر گوش خورد. || مؤاخذت . (برهان ). اخذ . نقد. ا
گرفتگویش خلخالاَسکِستانی: egatəš دِروی: e.gat.əš شالی: âgat.əše کَجَلی: ara.gat.əš کَرنَقی: bə.kat.əše/â کَرینی: ara.katəše کُلوری: i.gat.əš گیلَوانی: e.gat.əše لِردی: ara.ka
گرفتگویش خلخالاَسکِستانی: egatəš دِروی: e.gat.əš شالی: e.gat.əš کَجَلی: ara.gat.eš کَرنَقی: bəkatəš کَرینی: aragatəšə کُلوری: bəgatəš گیلَوانی: bəgatəše لِردی: arakatəšə
گرفتگویش کرمانشاهکلهری: gert گورانی: gert سنجابی: gert کولیایی: agert زنگنهای: gert جلالوندی: gert زولهای: gert کاکاوندی: gert هوزمانوندی: gert
گرفت کردنلغتنامه دهخداگرفت کردن . [ گ ِ رِ ک َدَ ] (مص مرکب ) کنایه از اعراض کردن باشد. (برهان ). || مالش دادن ساز، یعنی کاری کردن که نغمه ای لرزان به گوش آید. (برهان ). رجوع به گرفت
گرفت و گیرلغتنامه دهخداگرفت و گیر.[ گ ِ رِ ت ُ ] (اِمص مرکب ، از اتباع ) مؤاخذه . بازپرسی : چون پارس بگشادند خود مدتی قتل و غارت و گرفت و گیر بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 170).در ده