گرزینلغتنامه دهخداگرزین . [ گ ِ ] (اِ) تاج کیانی را گویند و آن را مرصع ساخته از بالای تخت محاذی سر ایشان با زنجیر طلا آویخته بوده اند. (برهان ) (آنندراج ). گرزن . (جهانگیری ). رج
ختم شدنلغتنامه دهخداختم شدن . [ خ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بفرجام رسیدن . به انتها رسیدن . پایان یافتن . تمام گشتن : در این ایام شد ختم سخن بر نامه ٔ صائب مسلم بود گرزین پیش بر سعدی ش
گلهلغتنامه دهخداگله . [ گ ِ ل َ / ل ِ ] (اِ) پهلوی گیلک (شکایت )، پازند گیله . ظاهراً از گیرذک از گیرزک (شکل جنوب غربی ) از گرزکا ظاهراً از اوستایی گرز ، هندی باستان گره ، گرهت
سقسینلغتنامه دهخداسقسین . [ س َ ] (اِخ ) نام ولایتی است از ترکستان و بعضی سقتین خوانده اند (به سکون قاف و تای قرشت ). (رشیدی ). نام ولایتی است غیرمعلوم . (برهان ). بر طرف شرق این
خداوندلغتنامه دهخداخداوند. [ خ ُ وَ ] (اِخ ) رب . (السامی فی الاسامی ) (مهذب الاسماء). نامی از نام های الهی . خدا. خدای . پروردگار. اﷲتعالی : چون تیغ بدست آری مردم نتوان کشت نزدیک