رنگ گردیدنلغتنامه دهخدارنگ گردیدن . [ رَ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) تغییر یافتن رنگ . دگرگون شدن لون : من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده است رنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است .صائب (از آن
گردیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. حرکت کردن، راهپیمودن، گشتن ۲. چرخزدن، دورزدن ۳. شدن ۴. تحولیافتن، تغییریافتن
گردیدنلغتنامه دهخداگردیدن . [ گ َ دی دَ ] (مص ) پهلوی گرتیتن ، وشتن ، اوستا «ورت » ، هندی باستان «ورتت » ، ورت [ گردیدن ، چرخیدن ]، کردی «گروان » . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین )
گردیدنفرهنگ انتشارات معین(گَ دَ) [ په . ] (مص ل .) 1 - گشتن ، شدن ، چرخیدن . 2 - تغییر یافتن ، تحول یافتن . 3 - حرکت کردن ، راه پیمودن . 4 - متوجه بودن ، روی آوردن . 5 - مقابله کردن ،
صبوغلغتنامه دهخداصبوغ . [ ص ُ ] (ع مص ) پرشیر و نیکو گردیدن رنگ پستان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
تحمتلغتنامه دهخداتحمت . [ ت َ ح َم ْ م ُ ] (ع مص ) خالص گردیدن رنگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط).
ارتفافلغتنامه دهخداارتفاف . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) ارتفاف لون ؛ درخشیدن و روشن گردیدن رنگ و گونه ٔ کسی . (منتهی الارب ).
استنقاعلغتنامه دهخدااستنقاع . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) فرودآمدن در غدیر و غسل کردن مانند کسی که خنک شدن خواهد. (از منتهی الارب ). استنقع فی الغدیر؛ اذا نزل فیه و اغتسل کأنه ثبت فیه لیتب
نصوعلغتنامه دهخدانصوع . [ ن ُ ] (ع مص ) پیدا و روشن شدن کار. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة). هویدا شدن . (تاج المصادر بیهقی ). واضح و آشکار شدن امر. (از اقرب الموار