گردآفریدلغتنامه دهخداگردآفرید. [ گ ُ ف َ ] (اِخ ) نام دختر گژدهم است : زنی بود بر سان گرد سوارهمیشه به جنگ اندرون نامدارکجا نام او بود گردآفریدکه چون او به جنگ اندرون کس ندید.فردوسی
گردآفریدفرهنگ نامها(تلفظ: gord āfarid) گُرد آفریده ؛ (در اعلام) نام دختر گژدهم که با سهراب در کنار دژ سپید جنگید .
گردآفرینلغتنامه دهخداگردآفرین . [ گ ُ ف َ ] (اِخ ) همان گردآفرید است : بختیاربن شاه فیروزبن بزفری بن شیراوژن بن فرخ به بن ماه خدای بن فیروزبن گردآفرین بن پهلوان .... (تاریخ سیستان ص
گردآوریدنلغتنامه دهخداگردآوریدن . [ گ ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) گرد آوردن . جمع کردن . جمله کردن . فراهم آوردن . گرد کردن : سپاهی که نوروز گرد آوریدهمه نیست کردش ز ناگه شجام . دقیقی .سپاه
گردآفرینلغتنامه دهخداگردآفرین . [ گ ُ ف َ ] (اِخ ) همان گردآفرید است : بختیاربن شاه فیروزبن بزفری بن شیراوژن بن فرخ به بن ماه خدای بن فیروزبن گردآفرین بن پهلوان .... (تاریخ سیستان ص
بردریدنلغتنامه دهخدابردریدن . [ ب َ دَ دَ ] (مص مرکب ) دریدن : بزد بر کمربند گردآفریدزره بر تنش یک بیک بردرید. فردوسی .رجوع به دریدن شود.
آفریدلغتنامه دهخداآفرید. [ ف َ ] (ن مف مرخم ) مخفف آفریده در اعلام و اسماء مرکبه ، چون به آفرید و دادآفرید و گردآفرید و ماه آفرید : یکی خوب چهره پرستنده دیدکجا نام او بود ماه آفر
آفریدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = آفریدن۲. آفریده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بهآفرید، دادآفرید، گردآفرید، ماهآفرید.
کمندافکنلغتنامه دهخداکمندافکن . [ ک َ م َ اَ ک َ ] (نف مرکب ) کمندافکننده . کمندانداز. آنکه کمند می اندازد. (ناظم الاطباء) : بیامد دمان پیش گردآفریدچو دخت کمندافکن او را بدید... فرد