گراغانواژهنامه آزادنام یک روستا از توابع جبالبارز شهرستان جیرفت که در 40 کیلومتری محور جیرفت بم واقع شده و متشکل از چند دهستان است.
گرادانلغتنامه دهخداگرادان . [ گ َرْ را ] (اِخ ) دهی در چهار فرسخ و نیم میانه ٔ شمال و مغرب گاوکان است . (از فارسنامه ٔ ناصری ص 25).
گرازانلغتنامه دهخداگرازان . [ گ ُ ] (نف ، ق ) جلوه کنان و خرامان . (برهان ). در حال گرازیدن . رفتنی به تبختر : چون برفتی چنان به نیرو رفتی [ پیغمبر صلوات اﷲ علیه ] که گفتی پای از
گرایانلغتنامه دهخداگرایان . [ گ َ / گ ِ ] (نف ، ق ) در حال گرائیدن . متمایل . مایل . گراینده : ز شاه سرافرازو خورشیدچهرمهست و به کامش گرایان سپهر.فردوسی .
گریغانلغتنامه دهخداگریغان . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از بخش بافت شهرستان سیرجان ، واقع در 9000گزی جنوب بافت و 3000گزی شمال راه مالرو بافت . هوای آن سرد و دارای 191 تن سکنه است . آب
بملغتنامه دهخدابم . [ ب َ ] (اِخ ) (شهرستان ...) یکی از شهرستانهای استان هشتم کشور و حدود آن بشرح زیر است : ازشمال به شهرستان کرمان و لوت زنگی احمد. از جنوب به کوهستان نمداد و
جبال البارزلغتنامه دهخداجبال البارز. [ ج ِ لُل ْ رِ ] (اِخ ) سلسله کوههایی است که در نزدیکی شهر روذان در نواحی کرمان و بلوچستان قرار دارد. در این کوهها معادن نقره و مس وجود دارد و ساکن
گرادانلغتنامه دهخداگرادان . [ گ َرْ را ] (اِخ ) دهی در چهار فرسخ و نیم میانه ٔ شمال و مغرب گاوکان است . (از فارسنامه ٔ ناصری ص 25).
گرازانلغتنامه دهخداگرازان . [ گ ُ ] (نف ، ق ) جلوه کنان و خرامان . (برهان ). در حال گرازیدن . رفتنی به تبختر : چون برفتی چنان به نیرو رفتی [ پیغمبر صلوات اﷲ علیه ] که گفتی پای از