گرازانلغتنامه دهخداگرازان . [ گ ُ ] (نف ، ق ) جلوه کنان و خرامان . (برهان ). در حال گرازیدن . رفتنی به تبختر : چون برفتی چنان به نیرو رفتی [ پیغمبر صلوات اﷲ علیه ] که گفتی پای از
گرازانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخرامان: ◻︎ گرازانگرازان نه آ گاه از این / که بیژن نهادهست بر بور زین (فردوسی: ۳/۳۱۱)
گریزانفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیزار، رمنده، رمیده، ، متنفر، نافر، نفور، ۲. فراری، گریخته، متواری، منهزم
گرازگرازلغتنامه دهخداگرازگراز. [ گ ُ گ ُ ] (ق مرکب ) گرازان گرازان : شکار اوستی [ کذا ] ارنه ز عدل تو آهوبه پیش بازش یوز آمدی گرازگراز. سوزنی .رجوع به گرازان و گرازیدن شود.
حیکلغتنامه دهخداحیک . [ ح َ ] (ع مص ) خرامیدن و گرازان رفتن و دوش و تن جنبانیدن در رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). حرکت دادن دوشها گاه رفتن با فراخ نهادن زانوان از یکدیگر
حیکانلغتنامه دهخداحیکان . [ ح َ ی َ ] (ع مص ) حیک . خرامیدن و گرازان رفتن و دوش و تن جنبانیدن در رفتن . (منتهی الارب ). تکبر کردن : فهو حائک و حَیّاک و حیکانة. (منتهی الارب ) (اق
جای خوابلغتنامه دهخداجای خواب . [ ی ِ خوا / خا ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) بستر. فراش . رختخواب . جائی که بتوان در آن خفتن : تهمتن همیدون سرش پر شراب بیامد گرازان سوی جای خواب . فردو
قلم شیربکلغتنامه دهخداقلم شیربک . [ ق َ ل َ ؟ ] (اِخ ) یکی از طوایف پشتکوه ، از ایلات کرد ایران . ییلاق این ایل گرازان و قشلاق آنها شایق است . (از جغرافیای سیاسی کیهان ).