گذرانلغتنامه دهخداگذران . [ گ ُ ذَ ] (نف ) گذرنده . (آنندراج ). در حال گذشتن . فانی . غیرباقی . گردنده . سپری شونده : دینار دهد نام نکو بازستاندداند که علی حال زمانه گذران است .
گذرانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. گذرنده؛ رونده: آب گذرا، جهان گذرا.۲. ناپایدار. گذران کردن: (مصدر لازم)۱. گذراندن روزگار؛ زندگانی کردن.۲. امرار معاش کردن.
گذران کردنلغتنامه دهخداگذران کردن . [گ ُ ذَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زندگی کردن . روز را بسر آوردن . زندگی را طی کردن : با مواجب کمی گذران میکند.
گذران کردنلغتنامه دهخداگذران کردن . [گ ُ ذَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زندگی کردن . روز را بسر آوردن . زندگی را طی کردن : با مواجب کمی گذران میکند.
گذراندنلغتنامه دهخداگذراندن .[ گ ُ ذَ دَ ] (مص ) عبور دادن . رد کردن : گر ایدون که فرمان دهد شهریارسپه بگذرانم کنم کارزار. فردوسی .تیر اندر سپر آسان گذراند چو زندچون کمان خواست عدو
گذرانیلغتنامه دهخداگذرانی . [ گ ُ ذَ ] (حامص ) در ترکیب آید: خوش گذرانی . بدگذرانی . سخت گذرانی . رجوع به گذران شود.