گدرلغتنامه دهخداگدر. [ گ ِ / گ َدَ ] (اِ) سلاح جنگ . (برهان ) (آنندراج ) : درآمد مرتب سراپا گدربه جنگ آوران گشته خونش هدر. میرنظمی (از شعوری ج 2 ص 296).رجوع به گدرک شود.
گدروزیلغتنامه دهخداگدروزی . [ گ ِ رُ ] (اِخ ) در یونانی گدروزیا ، نامی که یونانیان به بلوچستان میداده اند. رجوع به ایران باستان ص 1858، 1861، 1863، 1866، 1867، 1879، 1890، 1967 و
گدرکلغتنامه دهخداگدرک . [ گ َ رَ ] (اِ) سلاح جنگ . مؤلف آنندراج آرد: در جهانگیری بمعنی سلاح است . (برهان ) (جهانگیری ). گدر. فرخی گفته : روز و شب در بر تو گدرک بالنده چو سروسال
گدروزیالغتنامه دهخداگدروزیا. [ گ ِ رُ ] (اِخ ) گدروزی . با بلوچستان کنونی تطبیق میکنند. (ایران باستان ص 1683 و 1870).
گدرکلغتنامه دهخداگدرک . [ گ َ رَ ] (اِ) سلاح جنگ . مؤلف آنندراج آرد: در جهانگیری بمعنی سلاح است . (برهان ) (جهانگیری ). گدر. فرخی گفته : روز و شب در بر تو گدرک بالنده چو سروسال
گدروزیلغتنامه دهخداگدروزی . [ گ ِ رُ ] (اِخ ) در یونانی گدروزیا ، نامی که یونانیان به بلوچستان میداده اند. رجوع به ایران باستان ص 1858، 1861، 1863، 1866، 1867، 1879، 1890، 1967 و
گدروزیالغتنامه دهخداگدروزیا. [ گ ِ رُ ] (اِخ ) گدروزی . با بلوچستان کنونی تطبیق میکنند. (ایران باستان ص 1683 و 1870).