گب زدنلغتنامه دهخداگب زدن . [ گ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) سخن گفتن (در بسیاری از لهجه ها از جمله در گناباد خراسان و گیلان ).
گبرلغتنامه دهخداگبر. [ گ َ ] (هزوارش ، اِ) در آرامی (هزوارش ) گبرا بمعنی مرد است . رجوع به گبر شود. مرد. مرد بزرگ . معرب آن جبر است :و اسلم براووق حییت به و انعم صباحاً ایها ال
گبرلغتنامه دهخداگبر. [ گ َ ب َ ] (اِ) خیمه که به یک ستون بر پای کنند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : شاه حلوا گر کند ییلاق در صحرای خوان خرگهش کاک است و مین خیمه و گیپا گبر.
گبرلغتنامه دهخداگبر. [ گ َ ب َ ] (اِ) سنگی باشد که از آن دیگ و طبق و کاسه و امثال آن سازند. (برهان ) (انجمن آرا). سنگی است که از آن ظروف و اوانی ماننددیگ کاسه و صحن سازند. (الف
گب زدنلغتنامه دهخداگب زدن . [ گ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) سخن گفتن (در بسیاری از لهجه ها از جمله در گناباد خراسان و گیلان ).
گبرلغتنامه دهخداگبر. [ گ َ ] (هزوارش ، اِ) در آرامی (هزوارش ) گبرا بمعنی مرد است . رجوع به گبر شود. مرد. مرد بزرگ . معرب آن جبر است :و اسلم براووق حییت به و انعم صباحاً ایها ال
گبرلغتنامه دهخداگبر. [ گ َ ب َ ] (اِ) خیمه که به یک ستون بر پای کنند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) : شاه حلوا گر کند ییلاق در صحرای خوان خرگهش کاک است و مین خیمه و گیپا گبر.