گادلغتنامه دهخداگاد. (مص مرخم ، اِمص ) مخفف گادن : بداد و به گاد است میل تو لیکن بدادن سواری ، به گادن پیاده . سوزنی .|| (فعل ماضی ) ماضی گادن . (غیاث ). رجوع به گادن و گائیدن
گاداتاسلغتنامه دهخداگاداتاس . (اِخ ) نام جوانی که بخاطر زیبایی که داشت به دست پادشاه بابل خواجه شد و او کین پادشاه را به دل گرفت و هنگامی که کورش به بابل لشکرکشی می کرد با او علیه
گادزالغتنامه دهخداگادزا. (اِخ ) همان زادگاه سنتی زردشت است که به اقرب احتمالات گزن آذربایجان است رجوع به گزن و گنجک و گنزک شود. (مزدیسنا تألیف دکتر معین ص 203).
گادللغتنامه دهخداگادل . [ دِ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان قزل کچیلو بخش ماه نشان شهرستان زنجان ، در 39 هزارگزی جنوب خاوری ماه نشان و 9 هزارگزی راه عمومی کوهستانی سردسیر. دارای 195 تن
گادمه گترلغتنامه دهخداگادمه گتر. [ م َ گ َ ت ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قراتوره بخش دیواندره ، واقع در شهرستان سنندج در 43 هزارگزی شمال خاور دیواندره و 5 هزارگزی جنوب خاور آقکند. ج
گادنلغتنامه دهخداگادن . [ دَ] (مص ) آرامیدن مردی با...، جماع کردن : به داد و به گاد است میل تو لیکن به دادن سواری به گادن پیاده . سوزنی .اسم مصدر آن گایش ، و صیغه ٔ امر آن گای ا
گادنلغتنامه دهخداگادن . [ دَ] (مص ) آرامیدن مردی با...، جماع کردن : به داد و به گاد است میل تو لیکن به دادن سواری به گادن پیاده . سوزنی .اسم مصدر آن گایش ، و صیغه ٔ امر آن گای ا