کیکانلغتنامه دهخداکیکان . (اِخ ) گردنه ای است که خط سرحدی ایران وترکیه به آن می گذرد. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 41).
کیکانلغتنامه دهخداکیکان . (اِخ ) نام شهری است . ابن البیطار از ابوحنیفه در لغت انجدان نقل کند که انجدان در اراضی میان بست و کیکان روید. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).رجوع به ماد
کیکانلغتنامه دهخداکیکان . (اِخ ) نام طایفه ای است از طوایف کرد. (از تاریخ کرد تألیف رشید یاسمی ص 115).
کیکانلولغتنامه دهخداکیکانلو. [ ک ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش مانه است که در شهرستان بجنورد واقع است و 496 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
کیکانانلغتنامه دهخداکیکانان . (اِخ ) یعنی ولایت کیکان که معربش قیقان است . در تاریخ بیهقی مقصود ولایتی است در سند به جانب خراسان . (از حاشیه ٔ تاریخ بیهقی چ فیاض ص 126) : و در حدود
اینچه کیکانلولغتنامه دهخدااینچه کیکانلو. [ چ ِ ک ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دولت خانه بخش حومه ٔ شهرستان قوچان و دارای 244 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
کیکانانلغتنامه دهخداکیکانان . (اِخ ) یعنی ولایت کیکان که معربش قیقان است . در تاریخ بیهقی مقصود ولایتی است در سند به جانب خراسان . (از حاشیه ٔ تاریخ بیهقی چ فیاض ص 126) : و در حدود
کیکانلولغتنامه دهخداکیکانلو. [ ک ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش مانه است که در شهرستان بجنورد واقع است و 496 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
اینچه کیکانلولغتنامه دهخدااینچه کیکانلو. [ چ ِ ک ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دولت خانه بخش حومه ٔ شهرستان قوچان و دارای 244 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
آلباقلغتنامه دهخداآلباق . (اِخ ) (دره ٔ...) نام دره ای است که خط سرحدی ایران و ترکیه از مشرق آن بامتداد رشته ٔ جبال کشیده میشود، میان گردنه ٔ کیکان و قله ٔ هراویل .
کیک واشهلغتنامه دهخداکیک واشه . [ ک َ / ک ِ ش َ / ش ِ ] (اِ مرکب ) اسم فارسی حشیشةالبراغیث است ، وصاحب تحفه گفته اسم طبری قسمی از دوقس است . (فهرست مخزن الادویه ). کیک به فتح کاف مع