کیچلغتنامه دهخداکیچ . (اِخ ) نام ولایتی است نزدیک سیستان . (برهان ) (از آنندراج ). نام ولایتی در بلوچستان نزدیک مکران . (ناظم الاطباء). رجوع به کیج و کیز شود.
کیچلغتنامه دهخداکیچ . (ص ، ق ) پریشان و پراکنده . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || به معنی کم و اندک هم آمده است . (برهان ) (آنندراج ). کم و اندک . (ناظم الاطباء). رجوع ب
کیچلغتنامه دهخداکیچ . (موصول + قید) مخفف که هیچ . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نه امّید آن کیچ بهتر شوی تونه ارمان آن کم تو دل نگسلانی .منوچهری (از یادداشت ایضاً).
کیچ کیچفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآهستهآهسته؛ خردخرد؛ اندکاندک: ◻︎ بهجمله خواهم یکماهه بوسه از تو بتا / به کیچکیچ نخواهم که فام من توزی (رودکی: ۵۳۰).
کیچ کیچلغتنامه دهخداکیچ کیچ . (ص مرکب ، ق مرکب ) به تفرقه . بهره بهره . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 71). کوچک کوچک و خردخرد و اندک اندک و آهسته آهسته . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطبا
کیچ کیچلغتنامه دهخداکیچ کیچ . (ص مرکب ، ق مرکب ) به تفرقه . بهره بهره . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 71). کوچک کوچک و خردخرد و اندک اندک و آهسته آهسته . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطبا
کیچ کیچفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآهستهآهسته؛ خردخرد؛ اندکاندک: ◻︎ بهجمله خواهم یکماهه بوسه از تو بتا / به کیچکیچ نخواهم که فام من توزی (رودکی: ۵۳۰).
کیچانکیلغتنامه دهخداکیچانکی . [ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان گلیجان است که در شهرستان شهسوار واقع است و 130 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
کیچسلغتنامه دهخداکیچس . [ چ ِ ] (اِخ ) نژاد بومی کشور گواتمالا است . ویرانه های معابد و اهرامی که از این قوم بر جای مانده است نماینده ٔ تمدن درخشان آنان می باشد. (از لاروس ).