کیففرهنگ مترادف و متضاد۱. تلذذ، خوشی، سرمستی، شنگولی، عیش، لذت، مستی، نشئه ۲. داروینشئهزا، مخدر ۳. چونی، کیفیت ≠ خماری، کم
کیفدیکشنری فارسی به انگلیسیbag, exhilaration, fun, pleasure, portfolio, purse, satchel, tote bag, treat, wallop
کیفلغتنامه دهخداکیف . (اِ) دست افزاری که در آن آلات و ادوات لازم برای کاری گذارند. (ناظم الاطباء). آلتی چرمین که در آن کاغذ، نوشت افزار و اشیاء دیگر گذارند. بعضی حدس زده اند اص
جانتاواژهنامه آزادجانتا در گویش و زبان کردی به معنی بغچه و کیف دستی که می تواند چرمی و یا پارچه ای و یا پشمی باشد
تمسیةلغتنامه دهخداتمسیة. [ ت َ ی َ ] (ع مص ) کیف امسیت گفتن کسی را؛ یعنی ، چگونه شام کردی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مساک اﷲ بالخیر گفتن . (
لرگانلغتنامه دهخدالرگان . [ ل َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بیرون بشم ، بخش کلاردشت . شهرستان نوشهر واقع در ده هزارگزی خاوری حسن کیف و دوهزارگزی شمال راه شوسه ٔ مرزن آباد به کلاردشت .
کلاردشتلغتنامه دهخداکلاردشت . [ ک َ دَ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش کلاردشت شهرستان نوشهراست . این دشت کوچک باموقعیت خاصی در دامنه ٔ کوه تخت واقع است . قسمت عمده ٔ آبادیهای ای
چرمدانلغتنامه دهخداچرمدان . [ چ َ رَ ] (اِ) دولمیان چرمی را گویند، یعنی کیسه ای که از پوست دوزند. (برهان ). کیسه ای باشد که از پوست سازند و آنرا دولمیان نیز گویند. (جهانگیری ). کی