کیغلغتنامه دهخداکیغ. (اِ) رمص باشد که بر مژه ٔ چشم نشیند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 238). چرک گوشه های چشم بیمار، و کسی را که چشم درد کند گویند. (برهان ). به معنی کیخ که چرک گوشه
کیغالغتنامه دهخداکیغا. [ ک َ / ک ِ ] (اِ) رنج و آزار و درد و اندوه . (ناظم الاطباء) (از جانسون ). رجوع به کیفا شود.
کیغاتسلغتنامه دهخداکیغاتس . [ ت ِ ] (اِخ ) نام مردی دانا و عالم و فصیح . (ناظم الاطباء). در اشتینگاس بدین معنی کیغانس آمده است .
کیغاللغتنامه دهخداکیغال . (ص ) جماشی بود. آن که پنهانک دوست را بیند گویند کیغالکی کرد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 330). رجوع به کنغال و کنغالگی شود.
کیغبادلغتنامه دهخداکیغباد. [ ک َ / ک ِ غ ُ ] (ص مرکب ) به معنی عادل بر حق باشد، چه کی به معنی عادل و غباد برحق است . (برهان ) (آنندراج ). عادل بر حق . (ناظم الاطباء). از: کی + غبا
کیغبادلغتنامه دهخداکیغباد.[ ک َ / ک ِ غ ُ ] (اِخ ) نام پادشاهی بوده مشهور در ایران ، و در عهد او پادشاهی بزرگتر از او نبود، صد سال پادشاهی و ملک رانی کرد، و در این زمان کیقباد نوی
کیغالغتنامه دهخداکیغا. [ ک َ / ک ِ ] (اِ) رنج و آزار و درد و اندوه . (ناظم الاطباء) (از جانسون ). رجوع به کیفا شود.
کیغاتسلغتنامه دهخداکیغاتس . [ ت ِ ] (اِخ ) نام مردی دانا و عالم و فصیح . (ناظم الاطباء). در اشتینگاس بدین معنی کیغانس آمده است .
کیغاللغتنامه دهخداکیغال . (ص ) جماشی بود. آن که پنهانک دوست را بیند گویند کیغالکی کرد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 330). رجوع به کنغال و کنغالگی شود.
کیغبادلغتنامه دهخداکیغباد. [ ک َ / ک ِ غ ُ ] (ص مرکب ) به معنی عادل بر حق باشد، چه کی به معنی عادل و غباد برحق است . (برهان ) (آنندراج ). عادل بر حق . (ناظم الاطباء). از: کی + غبا
کیغبادلغتنامه دهخداکیغباد.[ ک َ / ک ِ غ ُ ] (اِخ ) نام پادشاهی بوده مشهور در ایران ، و در عهد او پادشاهی بزرگتر از او نبود، صد سال پادشاهی و ملک رانی کرد، و در این زمان کیقباد نوی