کیشلغتنامه دهخداکیش . (اِخ ) شهری است به ماوراءالنهر نزدیک سمرقند که در این زمان او را شهر سبز خوانند. (فرهنگ اوبهی ). رجوع به کش شود.
کیشلغتنامه دهخداکیش . (اِخ ) نام جزیره ای است در دریای پارس ، جواهرآلات فاخر و مروارید و قطعه و بالشهای زردوز از آنجا آرند، و هوای آن به غایت گرم باشد. (از صحاح الفرس ). نام جز
کیشفرهنگ مترادف و متضاد۱. آیین، دین، شرع، شریعت، طریقت، طریقه، مذهب، مسلک، مشرب، نحله ۲. ترکش، تیردان، جوله ۳. روسری، مقنعه ۴. شمشاد
کیش برگرفتنلغتنامه دهخداکیش برگرفتن . [ ب َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) راه و آیین آموختن . طریقت جستن : گیومرث شد بر جهان کدخدای نخستین به کوه اندرون ساخت جای دد و دام و هر جانور کش بدیدز
کیش دادنلغتنامه دهخداکیش دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) (اصطلاح شطرنج ) خبر دادن حریف را با گفتن کیش که شاه در معرض خطر است . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کیش (اِ) شود.
کیش فدالغتنامه دهخداکیش فدا. [ ش ِ ف ِ / ف َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) آنچه از کتب اخبار سلف معلوم می شود چنان است که قبل از این از اعاظم و اکابر که به جنگ می رفتند کیشی مرصع و مز