کیخلغتنامه دهخداکیخ . (اِ) چرکی بود که در گوشه های چشم جمع آید. (فرهنگ جهانگیری ). چرکی را گویند که در گوشه های چشم به هم رسد. (برهان ). چرک و ریمی که در کنج چشم جمع شود، و چون
کیخسرولغتنامه دهخداکیخسرو. [ ک َ خ ُ رَ ] (اِخ ) نام پادشاهی است مشهور. (برهان ). نام پادشاه سوم از سلسله ٔ کیان . (ناظم الاطباء). نام شاهنشاه عادل پسر سیاوش که مادرش دختر افراسیا
کیخورلغتنامه دهخداکیخور. [ ک َ / ک ِ ] (اِ) گنج و خزانه . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ) (از فرهنگ جانسون ).
کیخالغتنامه دهخداکیخا. (اِخ ) دهی از بخش میان کنگی است که در شهرستان زابل واقع است و 400 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
کیخملغتنامه دهخداکیخم . [ ک َ خ َ ] (ع ص ) صفتی است که بدان مَلِک و سلطان را ستایند، گویند: ملک کیخم ؛ ای عظیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عظیم ،و فارسی آن کی خان است و بدان مُ
کیخسرولغتنامه دهخداکیخسرو. [ ک َ خ ُ رَ ] (اِخ ) نام پادشاهی است مشهور. (برهان ). نام پادشاه سوم از سلسله ٔ کیان . (ناظم الاطباء). نام شاهنشاه عادل پسر سیاوش که مادرش دختر افراسیا
کیخورلغتنامه دهخداکیخور. [ ک َ / ک ِ ] (اِ) گنج و خزانه . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ) (از فرهنگ جانسون ).
کیخالغتنامه دهخداکیخا. (اِخ ) دهی از بخش میان کنگی است که در شهرستان زابل واقع است و 400 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
کیخملغتنامه دهخداکیخم . [ ک َ خ َ ] (ع ص ) صفتی است که بدان مَلِک و سلطان را ستایند، گویند: ملک کیخم ؛ ای عظیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عظیم ،و فارسی آن کی خان است و بدان مُ
کیخدالغتنامه دهخداکیخدا. [ کی / ک َ / ک ِ خ ُ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) شوی . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : که امر و نهی همه مردان را باشد و کیخدا را. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ، از یاد