کیاسلغتنامه دهخداکیاس . [ ک َی ْ یا ] (ع ص ) بسیار زیرک و تیزهوش : ای ز نعت تو عاجزو حیران وهم حذاق و فکرت کیاس .مسعودسعد.
کیاصلغتنامه دهخداکیاص . [ ک َی ْ یا ] (ع ص ) کیاص المشی ؛ آنکه در رفتار مابین هر دو ران او دوری و در باطن ران نرمی و فروهشتگی باشد. (منتهی الارب )(آنندراج ): انه لکیاص المشی ؛ ی
کیاسملغتنامه دهخداکیاسم . [ ک َ س ِ ] (اِخ ) فرزندان کیسم که درگذشتند. (منتهی الارب ). فرزندان کیسم که پدر گروهی از تازیان بود، و اکنون منقرض شده اند. (از ناظم الاطباء). رجوع به
کیاسرالغتنامه دهخداکیاسرا. [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان سنگر کهدمات است که در بخش مرکزی شهرستان رشت واقع است و 1195 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
کیاسرالغتنامه دهخداکیاسرا. [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان لفمجان است که در بخش مرکزی شهرستان لاهیجان واقع است و 709 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
کیاستلغتنامه دهخداکیاست . [ س َ ] (ع اِمص ) زیرکی و تیزفهمی و هوشیاری . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). زیرکی ، و کسانی که به کاف فارسی خوانند محض غلط است چرا که لفظاً عربی ا
کیاسرلغتنامه دهخداکیاسر. [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان ارنگه است که در بخش کرج شهرستان تهران واقع است و 204 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).