کژدمهلغتنامه دهخداکژدمه . [ ک َ دُ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) (ظاهراً: کژ + دم + َه ،پسوند نسبت و اتصاف ) (حاشیه ٔ برهان چ معین ). نام ورمی است به سرخی مایل و آن در اطراف ناخن پیدا م
کژدملغتنامه دهخداکژدم . [ ک َ دُ ] (اِ مرکب ) جانوری است گزنده و آن را به تازی عقرب خوانند و به کاف فارسی (گژدم ) چنانکه گمان برند خطاست و به زاء عربی نیز درست است و عقرب را کژد
کادمهلغتنامه دهخداکادمه . [ م ِ ] (اِخ ) از پهلوانان اساطیری یونان باستان . پسر آژنور پادشاه فینیقیه بود که بنابر افسانه های کهن خواهر وی را ژوپیتر بربود و او بجستجوی خواهر به جز
ابودحاسلغتنامه دهخداابودحاس . [ اَ دِ ] (ع اِ مرکب ) داحِس . کژدُمه . داحوس .گوشه . عقربک . خوی درد. ناخن پال . ناخن خواره . و آن ورمی دردناک است که بر سر انگشت نزدیک ناخن پدید آید
مقیدةلغتنامه دهخدامقیدة. [ م ُ ق َی ْ ی َ دَ ] (ع اِ) بنومقیدة ، کژدمها. (از اقرب الموارد). || مقیدةالحمار؛ زمین سنگلاخ سوخته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد
داخسلغتنامه دهخداداخس . [ خ ِ ] (ع اِ) خوی درد. گوشه . داحس . داحوس . ورم حاری که عارض شود انگشت را در نزدیکی ناخن با دردی سخت و آن را به فارسی کژدمه گویند. عقربک . آماس صلب که
ناخن خوارهلغتنامه دهخداناخن خواره . [ خ ُ خوا / خا رَ / رِ ] (اِ مرکب ) ناخن پال . داخس . (ناظم الاطباء) . ورمی باشد مایل به سرخی نزدیک به ناخن که درد عظیم کند و او را کژدمه نیز خوانن