کچکوللغتنامه دهخداکچکول . [ ک َ] (اِ) کشکول . (برهان ) (آنندراج ). زنبیل . (ناظم الاطباء) : چون آن کچکول حلوا را در حضور خواجه گذاشتند... (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی کتابخانه
کشکولیلغتنامه دهخداکشکولی .[ ک َ ] (اِخ ) نام یکی از طوایف ایل قشقائی است که مرکب از سه هزار خانوارند و مسکن آنها در کُمِهر و کاکان و حوالی اردکان فارس تا گردنه ٔ دیزک که خاک بویر
کشکللغتنامه دهخداکشکل . [ ک َ ک ُ ] (اِ) کشکول . کچکول . ظرفی است که صوفیان در دست می گیرند و اغذیه خود را در آن میریزند. رجوع به کشکول شود.
خچکوللغتنامه دهخداخچکول . [ خ َ ] (ص ) گدا. سائل . فقیر. درویش . (ناظم الاطباء). رجوع به «خجکول » در این لغت نامه شود : بروزگار ملکشه عرابئی خچکول مگر ببارگهش رفت از قضا گه بار.
کوازهلغتنامه دهخداکوازه . [ ک َ زَ / زِ ] (اِ) به معنی اول کواز است که تنگ مسافران باشد. (برهان ). به معنی کوزه ای است سرتنگ که مسافران برای خوردن آب با خود دارند. (آنندراج ). تن
کماسلغتنامه دهخداکماس . [ ک َ ] (اِ) کوزه ها بود پهن از سفال که در زیر بغل درآویزند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 200). نوعی از تنگ باشد و آن گرد و پهن و گردن کوتاه می باشد به اندام
کشکولیلغتنامه دهخداکشکولی .[ ک َ ] (اِخ ) نام یکی از طوایف ایل قشقائی است که مرکب از سه هزار خانوارند و مسکن آنها در کُمِهر و کاکان و حوالی اردکان فارس تا گردنه ٔ دیزک که خاک بویر