کویجلغتنامه دهخداکویج . [ ک ِ / ک ُ ] (اِ) نام پارسی زعرور احمر است که بستانی باشد نه کوهی ، وبعضی کویژ به زای فارسی ، مطلق زعرور را دانند. (آنندراج ) (انجمن آرا). قسمی زالزالک
کویجلغتنامه دهخداکویج . [ ک ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان مشکین خاوری است که در بخش مرکزی شهرستان خیاو واقع است و 539 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
کویژلغتنامه دهخداکویژ. [ ک َ ] (اِ) به معنی پیمانه ،و قفیز معرب کویژ است . (انجمن آرا). کیل [ ک َ / ک ِ ]باشد، و آن پیمانه ای است که چیزها بدان پیمایند و به عربی قفیز خوانند. (ب
کویجانلغتنامه دهخداکویجان . (اِخ ) دهی از دهستان مهاباد است که در بخش بافق شهرستان یزد واقع است و 245 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
کویجانلغتنامه دهخداکویجان . (اِخ ) دهی از دهستان مهاباد است که در بخش بافق شهرستان یزد واقع است و 245 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).
hawsدیکشنری انگلیسی به فارسیهوس، کویج، پرچین، حصار، محوطه، کیالک، میوه ولیک، ملاولیک، گیر کردن، درنگ، گله گوسفند و غیره، دست چپ رفتن، به دست چپ رفتن، من من کردن، دست چپ بردن
hawدیکشنری انگلیسی به فارسیخب، کویج، پرچین، حصار، محوطه، کیالک، میوه ولیک، ملاولیک، گیر کردن، درنگ، گله گوسفند و غیره، دست چپ رفتن، به دست چپ رفتن، من من کردن، دست چپ بردن
قلفکلغتنامه دهخداقلفک . [ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان جمع آبرود بخش مرکزی شهرستان دماوند. سکنه ٔ آن 19 تن است . مزرعه ٔ کویج جزء این ده است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).