کوچیلغتنامه دهخداکوچی . (اِخ ) دومین از خانان آق اردو از خاندان اردا (679-701 هَ . ق .). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). یکی از خانان آق اردو است که موفق شد نواحی غزنه و بامیان را
کوچیلغتنامه دهخداکوچی . [ ک ُ ] (اِ) کوچ . لرک . نام درختی است در جنگلهای مازندران و گیلان . (از جنگل شناسی کریم ساعی ص 186). رجوع به کوچ و لرک شود.
کوچیدنلغتنامه دهخداکوچیدن . [دَ ] (مص ) کوچ کردن . رحلت کردن . (فرهنگ فارسی معین ). رفتن ایل و طایفه ای از منزلی برای منزل گرفتن در جای دیگر. از جایی به جایی نقل کردن بنه و کسان .
کوچیدهلغتنامه دهخداکوچیده . [ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) کوچ کرده . رحلت کرده . نقل مکان کرده . رجوع به کوچیدن و کوچ کردن شود.
کوچ عمقیdepth migrationواژههای مصوب فرهنگستانکوچی که در آن تغییرات جانبی و قائم سرعت طوری در نظر گرفته میشود که تصویر صحیحی متناسب با زیرسطح و معمولاً در عمق به دست آید
کوچیدنلغتنامه دهخداکوچیدن . [دَ ] (مص ) کوچ کردن . رحلت کردن . (فرهنگ فارسی معین ). رفتن ایل و طایفه ای از منزلی برای منزل گرفتن در جای دیگر. از جایی به جایی نقل کردن بنه و کسان .
کوچیدهلغتنامه دهخداکوچیده . [ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) کوچ کرده . رحلت کرده . نقل مکان کرده . رجوع به کوچیدن و کوچ کردن شود.
کوچینگلغتنامه دهخداکوچینگ . [ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بنت که در بخش نیک شهر شهرستان چاه بهار واقع است و 350 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).