کوهیلغتنامه دهخداکوهی . (ص نسبی ) منسوب به کوه . (ناظم الاطباء). منسوب به کوه . جبلی . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (فرهنگ فارسی معین ). مقابل دشتی : بادام کوهی . بزکوهی . (از
کوهی خیللغتنامه دهخداکوهی خیل . [ خ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان گیلخواران است که در بخش مرکزی شهرستان شاهی واقع است و 850 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
کوهی طبعلغتنامه دهخداکوهی طبع. [ طَ ] (ص مرکب ) کسی که خوی و سرشت مردم کوه نشین دارد : و مردم آنجا [خنیفقان ] کوهی طبع باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 134).
استطلسلغتنامه دهخدااستطلس . [ اِ ت َ ل ُ ] (معرب ،اِ) گویند قفرالیهود است . (اختیارات بدیعی ). بلغت یونانی نوعی از مومیائی باشد و آن مانند زفت است و بوی قیر از آن می آید و در شکست
اسفلطسلغتنامه دهخدااسفلطس . [ اِ ف َ طِ ] (معرب ، اِ) بیونانی نوعی از مومیائی باشد که آنرا مومیائی کوهی گویند و بعربی قفرالیهود خوانند. ابوطامون . (آنندراج ). و رجوع به استطلس شود
اسقلطسلغتنامه دهخدااسقلطس . [ اِ ق َ طُ ] (معرب ، اِ) بیونانی نوعی از مومیائی باشد که آنرا مومیائی کوهی گویند و بعربی قفرالیهود خوانند. (برهان قاطع). قفرالیهود است . (نسخه ای از ت
ابوطامونلغتنامه دهخداابوطامون . [ اَ ] (معرب ، اِ) (از لاتینی بیتومِن ) نوعی از مومیائی باشد و آنرا مومیائی کوهی گویند و به عربی قفرالیهود خوانند. (برهان ).