کومورواژهنامه آزادفارسی کرمانی. با ضم ک و م بر وزن واژه (شتر) خوانده می شود و به معنی کوتاه اما فرز است. صفتی است که برای انسان و سایر جانوران به کار می رود. انسان اگر با این واژ
کامور شدنلغتنامه دهخداکامور شدن . [ کام ْ وَ ش ُدَ ] (مص مرکب ) بهره مند و کامیاب گشتن . به کام شدن . || مشهور و نیکنام شدن . (ناظم الاطباء).
کامورلغتنامه دهخداکامور. [ کام ْ وَ] (ص مرکب ) کامیاب و فیروزمند. بهره مند و بختیار. (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). کامیاب . کامروا. (شعوری ج 2 ص 238) : بسکه با لطف و کرم شد نا
کامورشدهلغتنامه دهخداکامورشده . [ کام ْ وَ ش ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نیکنام و نامور گشته . || بهره مندو کامیاب . || مشهور شده . (ناظم الاطباء)
کاموریلغتنامه دهخداکاموری . [ کام ْ وَ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی کامور. کامیابی . || نیکنامی و معروفی .