کوماسیلغتنامه دهخداکوماسی . (اِخ ) طایفه ای از ایل کرد ایران و تقریباً مرکب از 200 خانوار است و در کوه و دمن سکونت دارند. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 62).
کرماسیسلغتنامه دهخداکرماسیس . [ ک ِ ] (اِ) به یونانی گوشت سرخی راگویند که در اندرون چشم آدمی پیدا شود. (برهان ). غشاء مخاطی که حدقه ٔ چشم را به پلکها متصل کند، چنانکه گویند یونانی
کماسیلغتنامه دهخداکماسی . [ ک َ ] (حامص ) به معنی کمی است که در مقابل بسیاری باشد. (برهان ). به معنی کم و کاستی و مخفف آن است و کمرسی نیز به همین معنی می آید. (از آنندراج ) (انجم
کماسیلغتنامه دهخداکماسی . [ ک ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان استرآباد رستاق است که در بخش مرکزی شهرستان گرگان واقع است و 140 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
کواسیمهلغتنامه دهخداکواسیمه . [ ک ُ م َ / م ِ ] (ص ) کواسمه است که سهل و آسان باشد. (آنندراج ). سهل و آسان . (ناظم الاطباء). و رجوع به کواسمه شود. || (اِ) آسانی . (برهان قاطع). سهو
کوماسلغتنامه دهخداکوماس . (اِخ ) دهی از دهستان ویسیان که در بخش ویسیان شهرستان خرم آباد واقع است و 300 تن سکنه دارد. ساکنین آن از عشایر جودکی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6
کوماسواژهنامه آزادنام طایفه ای است به همین اسم در دو روستای کوماس و مینه واقع در جنوب خرم آباد که نام خانوادگی این طایفه کوماس جودکی می باشد و در گویش محلی به طایفه کوماسی وند مع