کوزانلغتنامه دهخداکوزان . (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان فومن است و 981 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
کوذانلغتنامه دهخداکوذان . [ ک َ ] (ع ص ) سطبر و فربه . و کاذان مثل آن است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)(از آنندراج ). کلان و بزرگ و فربه . (ناظم الاطباء).
کن کوزانلغتنامه دهخداکن کوزان . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان کاکاوند است که در بخش دلفان شهرستان خرم آباد واقع است و 200 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
کن کوزانلغتنامه دهخداکن کوزان . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان کاکاوند است که در بخش دلفان شهرستان خرم آباد واقع است و 200 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).
جبحلغتنامه دهخداجبح . [ ج َ ] (ع اِ) خانه ٔ زنبورکه در وی شهد نهد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). جای کوزانگبین که انگبین در آن کنند. (مهذب الاسماء). ج ،اَجبُح و اَجباح . (منته
مومیلغتنامه دهخدامومی . (ص نسبی ) منسوب به موم . آنچه نسبت به موم دارد. از موم . (یادداشت مؤلف ). منسوب به موم و به رنگ موم . (ناظم الاطباء).- مومی کردن جسد میت ؛ مومیایی کردن