کورکوری کردنلغتنامه دهخداکورکوری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کورکوری کردن چراغ ؛ گاهی بیش و گاهی کم نور دادن آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کورکور کردن شود.
glimmersدیکشنری انگلیسی به فارسیچشمک زدن، روشنایی ضعیف، نور کم، درک اندک، با روشنایی ضعیف تابیدن، سوسو زدن، کور کوری کردن
کورلغتنامه دهخداکور. (ص ) اعمی . (ترجمان القرآن ). نابینا را گویند. (برهان ). آدم نابینا. (ناظم الاطباء). آنکه از بینایی محروم است . نابینا.اعمی . مقابل بینا و بصیر. (فرهنگ فار
حریفی جستنلغتنامه دهخداحریفی جستن . [ ح َ ج ُ ت َ ] (مص مرکب ) کسی را به حریفی خود وادار کردن . تشویق به هم خوابگی : حوری از کوفه به کوری زعرب دم همی داد و حریفی می جست گفتم ای کور دم