کوردللغتنامه دهخداکوردل . [ دِ ] (ص مرکب ) کندفهم و کج طبع و بی ذهن و بی ادراک را گویند. (برهان ). کورباطن . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). آنکه حقایق را نبیند و درک نکند. (یادد
کوردل شدنلغتنامه دهخداکوردل شدن . [ دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کورباطن شدن : العمی ؛ کوردل شدن . (زوزنی ). عمی ؛ کوردل شدن . (ترجمان القرآن ). عُمیان ؛ کوردل شدن . (دهار).
کوردلیلغتنامه دهخداکوردلی . [ دِ ] (حامص مرکب ) کورباطنی . (فرهنگ فارسی معین ). کوردل بودن : زی گوهر باقی نکند هیچکسی قصدکز کفوردلی شیفته بر دار فنااند. ناصرخسرو.رجوع به کوردل ، ک
کاردللغتنامه دهخداکاردل . [ دُ ] (فرانسوی ، اِ) عصاره ٔ اتری و الکلی دانه ٔ گیاهی است بنام «اناکاردوم اُکسیدانتالی » از خانواده ٔ «تربانتاسه » که در هند غربی میروید. به شکل مایع
عَمِينَفرهنگ واژگان قرآنکوردل (عمين جمع عمي صفتي است مشبه از ماده عمي ، يعمي فرق عمي با اعمي اين است عمي تنها کسي را ميگويند که بصيرت نداشته باشد ، و اعمي به کسي اطلاق ميشود که چشم ن
کوردل شدنلغتنامه دهخداکوردل شدن . [ دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کورباطن شدن : العمی ؛ کوردل شدن . (زوزنی ). عمی ؛ کوردل شدن . (ترجمان القرآن ). عُمیان ؛ کوردل شدن . (دهار).
کوردلیلغتنامه دهخداکوردلی . [ دِ ] (حامص مرکب ) کورباطنی . (فرهنگ فارسی معین ). کوردل بودن : زی گوهر باقی نکند هیچکسی قصدکز کفوردلی شیفته بر دار فنااند. ناصرخسرو.رجوع به کوردل ، ک