کهنیلغتنامه دهخداکهنی . [ ک ِ ] (اِ) خانه ٔ زمستانی .(فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) (از آنندراج ). || خرس . (فرهنگ جهانگیری ). خرس را گویند، و آن جانوری است معروف
کهنیلغتنامه دهخداکهنی . [ ک ُ هََ / هَُ ] (حامص ) دیرینگی . عتاقت . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کهن بودن . کهنه بودن . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کهن و کهنه شود.
تشمسلغتنامه دهخداتشمس . [ ت ُ ش ُم ْ م َ ] (اِخ ) شهری است قدیمی در مغرب و باره ٔ کهنی در آنجا باقی است ... (از معجم البلدان ). صاحب الحلل السندسیه میم را مکسور ضبط کرده و نویسد
کهنه ٔ نوخیزترلغتنامه دهخداکهنه ٔ نوخیزتر. [ ک ُ ن َ / ن ِ ی ِ ن َ / نُو ت َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) آسمان است که با کهنی ، نوترین حوادث از آن برخاسته می شود. (حاشیه ٔ مخزن الاسرار نظام
تخموروبلغتنامه دهخداتخموروب . [ ت َ ] (اِخ ) پادشاه افسانه ای ایران که جمشید جانشین وی گردید. کریستنسن در شرح سه آتشکده ٔ نامی ایران آرد: بموجب داستان کهنی که در کتاب بندهشن مذکور