کهارلغتنامه دهخداکهار. [ ک َ ] (اِخ ) قومی از هنود که پالکی یا تخت و امثال آن را بردارد، و فارسیان به تشدید استعمال نمایند. (آنندراج ) : تا کرده رو بر پالکی کرده ست جا در پالکی
کهارلغتنامه دهخداکهار. [ ک َ ] (اِخ ) نام یکی از همدستان افراسیاب . (از فهرست ولف ) : کهار کهانی سوار دلیردگر چنگش آن نامبردار شیر.فردوسی .
کهارفرهنگ نامها(تلفظ: kahār) (در اعلام) (= گهار) ، گهارگهانی سرداری تورانی است که در نبردهای تورانیان با ایرانیان شرکت داشت .
کهاردلغتنامه دهخداکهارد. [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان درجزین است که در بخش رزن شهرستان همدان واقع است و 530 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
کهاردلغتنامه دهخداکهارد. [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان درجزین است که در بخش رزن شهرستان همدان واقع است و 530 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
محفهلغتنامه دهخدامحفه . [ م َ / م ِف ْ ف َ ] (ع اِ) محفة. هودج مانند چیزی که کهاران بر دوش برند. (آنندراج ). بارگیر بی قبه . (صراح ). ضد هودج . محافه . تخت روان . کژابه . کجاوه
اشخارلغتنامه دهخدااشخار. [ اَ ] (اِ) قلیا را گویند که زاج سیاه است و رنگرزان بکار برند. (برهان ) (هفت قلزم ). قلیا را گویند که از شورگیاه سوخته و خاکسترشده که آنرا اشنان گویند و
شیرفشلغتنامه دهخداشیرفش . [ ف َ ] (ص مرکب ) شیرمانند. (ناظم الاطباء). شیردیس . (لغت فرس اسدی ). کنایه است از شجاع و دلیر : بیارم یکی لشکر شیرفش برآرم شما را سر از خواب خوش . فردو
کهرورلغتنامه دهخداکهرور. [ ک ُ ] (ع اِمص ) کهرورة. ترشروئی . اسم است . (منتهی الارب ). || (ص ) آنکه سرزنش کند و بانگ برزند مردم را. کهرورة مثل آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموار