کنبارلغتنامه دهخداکنبار. [ ] (اِخ ) لقب عام ملوک نیشابور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ترجمه ٔ آثارالباقیه ابوریحان بیرونی ص 135 شود.
کنبارلغتنامه دهخداکنبار. [ کِم ْ ] (ع اِ) رسن پوست نارجیل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). لیف درخت نارجیل و از آن طناب کنند و بهترین نوع آن کنبار چینی است که رنگ سیاه دارد. (یاد
کنکبارلغتنامه دهخداکنکبار. [ ک ُ ک ُ] (اِخ ) پیرنیا این کلمه را نام قدیم کنگاور دانسته است . و رجوع به تاریخ ایران باستان ج 1 ص 151 و کنگاور در همین لغت نامه شود.
کنگارلغتنامه دهخداکنگار. [ ک َ / ک ُ ] (اِ) ماری را گویند که تازه پوست افکنده باشد. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ). ماری که تازه پوست افکنده باشد. (ناظم الاطباء).
کنبارلغتنامه دهخداکنبار. [ ] (اِخ ) لقب عام ملوک نیشابور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ترجمه ٔ آثارالباقیه ابوریحان بیرونی ص 135 شود.
کنبارلغتنامه دهخداکنبار. [ کِم ْ ] (ع اِ) رسن پوست نارجیل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). لیف درخت نارجیل و از آن طناب کنند و بهترین نوع آن کنبار چینی است که رنگ سیاه دارد. (یاد
کنکبارلغتنامه دهخداکنکبار. [ ک ُ ک ُ] (اِخ ) پیرنیا این کلمه را نام قدیم کنگاور دانسته است . و رجوع به تاریخ ایران باستان ج 1 ص 151 و کنگاور در همین لغت نامه شود.
کنگارلغتنامه دهخداکنگار. [ ک َ / ک ُ ] (اِ) ماری را گویند که تازه پوست افکنده باشد. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ). ماری که تازه پوست افکنده باشد. (ناظم الاطباء).
قطیالغتنامه دهخداقطیا. [ ق ُ طَی ْ یا ] (ع اِ) رسن از پوست نارجیل چینی . (منتهی الارب ). الکنبار الصینی . (اقرب الموارد).