کنشکینلغتنامه دهخداکنشکین . [ ] (اِخ ) دهی از دهستان قاقازان است که در بخش ضیأآباد شهرستان قزوین واقع است و 1062 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
کشکینلغتنامه دهخداکشکین . [ ک َ ] (ص نسبی ، اِ) از جو. (یادداشت مؤلف ).جوین . حاصل از جو، و نانی را گویند که از جو بدست آمده باشد و بعضی گویند نانی که از آرد باقلا و نخود وگندم
کشکینهلغتنامه دهخداکشکینه . [ ک َ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) نان جو و غیره . (برهان ). کشکین : حلوای جهان غلام کشکینه ٔ ماست دیبای جهان بنده ٔ پشمینه ٔ ماست . افضل الدین کرمانی (دیوان
کندکینلغتنامه دهخداکندکین . [ ک َ ] (اِخ ) از قرای سغد است که در نیم فرسخی دبوسیه واقع شده است . (از معجم البلدان ). از قرای دبوسیه از سغد سمرقند است . (از لباب الانساب ).
کندکینیلغتنامه دهخداکندکینی . [ ک َ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به کندکین است که از قرای سغد سمرقند می باشد. (الانساب سمعانی ). منسوب به کندکین است که از قرای دبوسیه از سغد سمرقند است و ا
کنکینالغتنامه دهخداکنکینا. [ ک ِ ] (اِ) درخت بزرگی از محصولات آمریکا که پوست آن را در طب مانند مقویات و جهت دفع تب بسیار استعمال می کنند و پوست این درخت را نیز کنکینا و پوست گنه گ
انداقلغتنامه دهخداانداق . [ ] (اِخ ) دهی است از بخش ضیأآبادشهرستان قزوین با 539 تن سکنه . آب آن از چشمه و رودخانه ٔ کنشکین و محصول آن غلات ، دیمی ، انگور، میوه ، یونجه و لبنیات
کشکینلغتنامه دهخداکشکین . [ ک َ ] (ص نسبی ، اِ) از جو. (یادداشت مؤلف ).جوین . حاصل از جو، و نانی را گویند که از جو بدست آمده باشد و بعضی گویند نانی که از آرد باقلا و نخود وگندم
کشکینهلغتنامه دهخداکشکینه . [ ک َ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) نان جو و غیره . (برهان ). کشکین : حلوای جهان غلام کشکینه ٔ ماست دیبای جهان بنده ٔ پشمینه ٔ ماست . افضل الدین کرمانی (دیوان
کندکینلغتنامه دهخداکندکین . [ ک َ ] (اِخ ) از قرای سغد است که در نیم فرسخی دبوسیه واقع شده است . (از معجم البلدان ). از قرای دبوسیه از سغد سمرقند است . (از لباب الانساب ).
کندکینیلغتنامه دهخداکندکینی . [ ک َ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به کندکین است که از قرای سغد سمرقند می باشد. (الانساب سمعانی ). منسوب به کندکین است که از قرای دبوسیه از سغد سمرقند است و ا