کندکلغتنامه دهخداکندک . [ ک َ دَ ] (اِ) حفره : اُکرَه ؛ کندکی که در آن آب جمع شود. (منتهی الارب ). و رجوع به کندگ و کنده شود.
کندکلغتنامه دهخداکندک . [ ک ُ دَ] (اِ) نان ریزه شده و پاره پاره . (برهان ) (آنندراج ).ریزه ریزه و پاره پاره ٔ نان . (انجمن آرا). نان ریزه . (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ جهانگیری ). نان
کندکارلغتنامه دهخداکندکار. [ ک ُ ] (ص مرکب ) که کار کند کند. بطی ءالانتقال . بطی ٔالعمل . مقابل تندکار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کندکارلغتنامه دهخداکندکار. [ ک ُ ] (ص مرکب ) که کار کند کند. بطی ءالانتقال . بطی ٔالعمل . مقابل تندکار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کندکاریلغتنامه دهخداکندکاری . [ ک ُ ] (حامص مرکب ) صفت کندکار. (دهخدا). عمل کندکار. رجوع به کندکار شود.
کندکلیلغتنامه دهخداکندکلی . [ ک َ دَ ] (اِخ ) مرکز دهستان کندکلی است که در بخش سرخس شهرستان مشهد واقع است و 1200 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
کندکلیلغتنامه دهخداکندکلی . [ ک َ دَ ] (اِخ )نام یکی از دهستانهای بخش سرخس است . این دهستان از 16 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده . مجموع جمعیت آن در حدود 8600 تن است . (از فرهنگ جغرا